محمد قاسم بن حاجى محمد كاشانى ( سرورى )

378

فرهنگ مجمع الفرس ( فارسى )

بيت رخش بهرا بتاخت بر سر صفر آفتاب * رفت بچرب آخورى گنج روان در ركاب چنبور « 1 » - [ بفتح جيم و سكون نون و ضم باى تازى ] در نسخهء ميرزا پالهنگ باشد كه به عربى مقود گويند [ بكسر ميم و سكون قاف و فتح واو ] . چندر - [ به وزن تندر ] چغندر باشد . مثالش بسحاق گويد : بيت هرگز نشنيده‌ام كه آشى * فخرى بوجود چندر آرد و چكندر نيز گويند * . چير - دلاور و غالب را گويند . مثالش خسرو شيرين : شعر به آخر چون شود ديوانگى چير * گريزد مرد از و چون آهو از شير و چپره نيز گويند [ بزيادهء هاء ] . و چير نام قريهء از قرى بوانات نيز باشد « 21 » . چراخور - چراگاه باشد . مثالش مسعود سعد سلمان « 2 » گويد : بيت ازين بزيچهء بسته دهن چرا ترسى * كه هرگزش نه چراخور به دو نه آبشخور چراخوار نيز آمد چنان كه ناصر خسرو گويد : بيت يكى غول فريبنده است نفس آرزو خواهت * كه بىباكى چرا خوارست و نادانى بيابانش چهر - يعنى صورت و روى . مثالش شيخ سعدى گويد : بيت بچهر آفتابى بتن گلبنى * بعقل خردمند بازى كنى و [ باضافهء هاء « 22 » ] نيز آمده « 23 » . « 3 » چالشگر - [ بكسر لام ] بسه معنى آمده : اول خرامنده ؛ دوم افراط كنندهء در مباشرت ؛ سوم بمعنى شجاع و دلاور باشد . چوب‌خوار - كرمكى باشد كه به عربى ارضه گويند « 24 » . چغر - [ بفتح جيم و سكون غين معجمه ] التفات نمودن و ترسيدن باشد . كذا فى الادات « 25 » . چپدار - [ بفتح جيم و سكون باى فارسى با دال مهمله ] « 26 » سر موزه باشد يعنى نوعى از كفش كه بر سر موزه كشند و به عربى جرموق

--> ( 1 ) « س » : چنبو . و الف از اينجا تا علامت ستاره را در حاشيه دارد . ( 2 ) كلمه از « ن » است . ( 3 ) اينجا در « ب » لغت چشم آور بشرح ذيل آمده است اما صحيح آن چشم آرو است و در مقام خود خواهد آمد لذا از درج آن در متن خوددارى شد : چشم‌آور - صورتى كه به جهت بيماران بر بام خانه برند و بعد از صحت از بام به زير اندازند شاعر گويد : چو چشم آور آنگه شوم از تو سير * كه از بام پنجه گزافتى به زير و در آن روز اقرباى صحت يافته بعيش گذارند . ( 21 ) در برهان بمعنى ظفر يافتن و مستولى شدن بر دشمن و بمعنى حصه و نصيب و بهره نيز هست . ( 22 ) يعنى : چهره . ( 23 ) در برهان معنى اصل و ذات نيز دارد . ( 24 ) چو بخوراك نيز به اين معنى است كه كرمك پشمينه خوار باشد . ( 25 ) در برهان بمعنى پس سر نگريستن باشد . ( 26 ) در برهان : چيداز نيز آمده است .